از وبلاگ راهی به آسمان

 

قسمت 1:

تا چند وقت پیش نبودم...

اما حالا زندگی مشترکمو شروع کردم.

فعلا برای مسکن، رحم رو برا چند ماه اجاره کردم

البته به محض تموم شدنه مهلت، صاحب خونه بیرونم میندازه و تمام وسایلمو میذاره توو کوچه !  ناراحت

 

قسمت 2:

هنوز کسی از وجودم خبر نداره از خود راضی

البته وجود که چه عرض کنم... هر چند ساعت یه بار تا میخام سلول هامو بشمرم همه از وسط تقسیم میشن و حساب و کتابم به هم میریزه اوه

 

قسمت 3:

گاهی وقتا فکر میکنم مگه چه خطایی مرتکب شدم که منو به تحمل یه حبس 9 ماهه، اونم انفرادی محکوم کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    ناراحت

 

قسمت 4:

داشتم با خودم فکر میکردم اگه قرار بود ما جنین ها به جای رحم مادر، یه جا توو بدن پدر زندگی میکردیم چه اتفاقی می افتاد؟  :

- احتمالا همون هفته های اول حوصله شون سر میرفت و سزارین میکردن !

- کشوی میزشون رو از طریق هل دادن با شکمشون می بستن و انگار نه انگار که توو اون شکم خانواده زندگی میکنه عصبانی

- اگه ویار میکردن، جهان دچار قحطی میشد !

- بخاطر بی توجهی، تا لحظه ی زایمان هم سراغ دکتر نمیرفتن و احتمالا توی اداره وضع حمل میکردن !

- اگه بچه توی شکمشون لگد میزد، همچین میزدن توو سر بچه که همون توو صدا سگ بده !

 

قسمت 5:

امروز موقع سونوگرافی، هرچی برا دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید قهر  الان حسابی نگرانم، میترسم عکس هام پخش شه. از نظر پوشش اصلا وضعیت مناسبی نداشتم نگران

 

قسمت 6:

امروز همش میخاستم برم گشت و گذار، اما مامانم انقد نگرانه گم شدنمه که با بند ناف منو بسته به خودش.

شیطونه میگه خودمو با همین بندناف دار بزنم هاکلافه

 

قسمت 7:

اینکه بعضی وقتا حسابی قاط میزنم بخاطر امواج موبایله.

مادرم !

نمیشه به احترام من کمتر sms بازی کنی؟

فردا روز اگه نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر با خودته ها.

 

قسمت 8:

از بس بخاطر "سکوت" اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شم.... 

 

قسمت 9:

لابد شنیدین که یه نفر میره از فروشنده میپرسه آقا نون یه بار مصرف داری؟ و فروشنده میگه مگه نون چند بار مصرف هم داریم؟؟

میدونم اصلا خنده نداشت

فقط خاستم بگم این درده منه،  اینجا هرچی به من میرسه دو بار مصرفه !!  ناراحت البته بازم خدارو شکر...

 

قسمت 10:

راستی فکر کنم الان دقیقا توو قطب جنوبم  سوال

آخه اینجا همش شبه. 

 

قسمت 11:

خب دیگه کم کم باید گلوم روبرا گریه آماده کنم.

میخام چهار گوشه ی رحم رو ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخام.

مادرم !     ممنونم.............دیگه مزاحم نمیشم............با اجازه................

 

قسمت 12:

یه کم استرس دارم  نگران همین که به لحظه ی خروج نزدیک میشم قلبم تندتر میزنه.

همه چیز داره از یادم میره...

حس میکنم بعدها چیزی از اینجا بخاطر نمیارم....

آخ خ خ خ خ خ

یکی داره منو میکشه بیرون.......

آهااااااااااااااای  من که هنوز حرفام تموم نشدهههههههههههه...