منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه!

چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمیاد؟

نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

دلت از بس سفیده و لطیفه مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود، تو اومدی
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد

عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار تو زندون نمیاد

گاهی وقتها اینقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمیاد

اونکه برای دیدنش ستاره میشمری اهل نازه

پس با یه خواهش آسون نمیاد