ای شمع نهان خانه من
پروانه خویش را مرنجان
ای درد و غم تو راحت دل
هم مرهم و هم جراحت دل
قند است لب تو گر توانی
از وی قدری به من رسانی

 

این تشنه جگر که ریگ زاده است
بر چشمه تو نظر نهاده است
هر چشمه که آب لطف دارد
چون تشنه خورد به جان گوارد

 
مجنون به میان موج و خون است
لیلی به حساب کار چون است
مجنون همه درد و داغ دارد
لیلی چه بهار و باغ دارد


آواره زه خان و مان چنانم
کز خانه به کوی ره ندارم
نه بر در دیر خود پناهی
نه برسر کوی دوست راهی


از پای فتاده ام چه تدبیر
ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دلسپرده ی توست
زنده به تو به که مرده ی توست
بنواز به لطف  یک سلامم
جان تازه نما به یک پیامم
بر وصل تو گر چه نیست دستم
غم نیست چو بر امید هستم


اللهی
گر چه زه شراب عشق مستم
عاشق تر از این کنم که هستم
یارب تو مرا زه روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای

 
ای یار موافق و وفادار
ای چون من و هم به من سزاوار


میل دل مهربانم آنجاست
آنجاست دلم که جانم آنجاست