در سکوت تیره ی شب

می برم نام تو بر لب        

با دل دیوانه ی خویش

سوزم اندر آتش تب

روزگاران گذشته

زنده گردد در خیالم

همدم شبهای تارم

می کند شوریده حالم

یاد معشوق فسونگر

می رباید عقل و هوشم

نیمه شب در خلوت خود

خسته و مات و خموشم

من اسیر روزگارم 

روزگار سرد و تارم

کی سر آسوده یک شب

روی بالین می گذارم

از فسون آرزوها

 آرزوهای جگر سوز

در شب تنهایی خویش

 می نشینم تا شود روز