من به او خندیدم

او خودش آبی بود

او خودش می خندید

آن زمانی که به یک شاخه سیب

آسمان می رخصید و آسمان می بارید

 

دخترک بر لب رود

سیب را می بویید

و در آن چرخش موزون هوا

باد را می فهمید

آسمان می رخصید و آسمان می بارید

عابران از پس هم

یاس ها در کف باد

روی دیوار زمان

چشم ها رفته به خواب

دخترک رقص کنان

سیب را زمزمه کرد

.

.

سیب افتاد در آب