من او را دیده بودم

 

نگاهی مهربان داشت

 

غمی در دیدگانش موج می زد

 

که از بخت پریشانش نشان داد

 

نمی دانم چرا هر صبح.هر صبح

 

که چشمانم به بیرون خیره می شد

 

میان مردمش می دیدم و باز

 

غمی تاریک بر من چیره می شد