می زند باران به شیشه

شیشه اما سرد و سنگین

بی تفاوت ،تلخ و خاموش

شاید از یک غصه غمگین

آسمان همچون دل من

خیس خیس از بی وفایی

بر لبم نام تو دارم

ای بهار من کجایی؟

آمدم تا چشمهایت

در دلم عشقی بکارد

تو ولی گفتی که برگرد

شیشه احساسی ندارد

می زند باران هنوز آه

این چنین،غم در دل کیست

دست من بر شیشه لغزید

شیشه هم با بغض بگریست...