نیازو توخودم کشتم که هرگز تانشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وانشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم

به زیر  ضربه های غم نیوفتد خم به ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمی جوشم

به جز عاقوش دریارا نمیگیرم در عاقوشم

من آن دیوار پر بارم که در خود واژه ها دارم

 درون دشت اندیشه به غیر از گل نمی کارم

من آن ابر  بهارانم که از خاشاک بیزارم

به جز بر چهره ی گل ها نمیگریم نمی بارم