گرگ نفس

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

/ 6 نظر / 31 بازدید
آرامش

چه قدر خوبه که تو باشی ، منم باشم ، هوا ابــری و ، بارونـــــــــــی ، ... یه نخ سیگـــــار ، که روش طعم لبـت باشه

دلشدگان

جالب بود. متشکرم. خوشحال میشیم اگه به وبلاگ ما هم سر بزنید. با سپاس

رها

برای طولانی زیستن لازم نیست به روزهای زندگی اضافه شود باید تلاش شود که زندگی به روزهایمان اضافه شود با افتخار دعوتید Batokhosham.persianblog.ir

قاسم_ب

امید وارم در کشتن گرگ نفس خود موفق شده باشی .شعر قشنگی بود.

رها

خدایا آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه یقینهائی را که درمن نقش کردهاند , بسوزد ! و آنگاه از پس توده این خاکستر ,لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند . با افتخار دعوتید Batokhosham.persianblog.ir

آرزو

قشنگ و با مفهوم